امروز رفته بودم مزار، سالگرد دو نفر از اقوام یکی از دوستام بود که منم میشناختمشون، هر دو جوون، یکی همسن من و اون یکی خیلی جوون تر...این یه سال مثل چشم به هم زدن گذشت و می دونم که دوستم تو یان یه سال چقد غصه خورد، چقد داغون شد، چقد دلتنگ شد.امروز وقتی کنار مزارشون بودم پدر یکیشون آروم نشسته بود سر قبر تنها دخترش و مثل بارون اشک می ریخت و من شکستنشو با تموم وجودم حس کرده آروم بود اما می دونستم تو دلش چی میگذره، داشت حسرت همه ی پدری هایی رو می خورد که دیگه فرصت نداشت برای دخترش بکنه ، داشت حسرت همه ی آغوش هایی رو می خورد ک یادت هست؟؟؟...
ما را در سایت یادت هست؟؟؟ دنبال میکنید
برچسب: چون عهده نمی شود, نویسنده: بازدید: 86 تاريخ: شنبه 8 آبان 1395 ساعت: 2:11